یاکاموزوم- آیتکین و دیدار در تبریز2

آیتکین و دیدار در تبریز2

یاکاموزوم- آیتکین و دیدار در تبریز2
یاکاموزوم- آیتکین و دیدار در تبریز2

جستجوی مطالب

یاکاموزوم- آیتکین و دیدار در تبریز2

موضوعات


پیوند های مفید


منوی اصلی


نویسندگان



  • تاریخ: دوشنبه 14 شهریور 1390 ساعت: 23:14 بازدید: 85 نویسنده: such suz

    در فکر فرو رفتم

    هوشیار نمی کردی      می مردم و می ماندم

    ای وای چه زیبا بود

    آن حس به غایت خوش     یه لحظه سکوت وشوق

    در هم بیامیختند   یک خنده و برپاشد      داری که بیاویختند

    از آن من و قلبم را

    از کیف درآوردی       یک هدیه ی زیبا را

    تی شرت به رنگ زرد             مشعوف تر از امواج

    این قلب پرازاحساس

    باخود چنین گفتم: ای کاش ز موی خود

    یک تار به من میداد   تا در غم تنهایی   عطرش به من می داد

    صد مژده ی،وصلت را         گفتی ببند چشمت    تا باز کنم شادت

    من بستم و تا رویا           یک لحظه سفر کردم

    گفتی بیا حالا       وایم تو چقدر خوبی       یک ساحره ای حتمآ

    تعبیر نمودی تو     رویای سپیدم را     یک دسته گل خوشبو

    از جنس همان زلفت      باگیره ی،خوش رنگی     همچون در و مروارید

    اندر کف دست تو      افسوس گذرگه بود

    زیرا به سرم این زد    تا اینکه بغلم گیرم       یک لحظه ترا آنجا

    دستم شده در دستت     بازم که خطا کردم

    گفتی تو نه از این ور      بلکن که به این شیوه

    تا دست ترا راحت     در دست خودم گیرم          از پشت بیاوردی 

    انگشت به انگشتم    پیچید به هم یارب    همچون گل پیچک زود

    من نیز ازین وسواس     خندیدم ودر چشمت      تا مهر سفر کردم

    یک بستنی خوش طعم می چسبد عزیز من    رفتیم ولی خوردیم    باهم

    هوای لژ

    یکباره نگه کردیم      از گرمی حس ما

    آن نیز شده  چون آب      گفتیم رها باید      این بستنی آبی

    در راه به مانتوها بر  شال و به کیف وکفش

    ما هم که نظر کردیم     گفتم بخریم زینجا؟    گفتی نه عزیزمن

    این البسه ها زیباست   اما نه که بر ماها 

    این ها که تو می گویی      در سن بزرگانست     در مایه ی  مامییم

    گفتم تو بخر مانتو؟گفتی  نه  گرانست آن!!   من هم که کمی قانع

    دل رحمم و خواهانت!!        ازتو نمیخواهم

    من هیچ نمیخواهم

     گفتم که نگو،بگذار   تا آخر این دنیا    همراه شود با ما

    یک خاطره ی شیرین ،تکرار نمی گردد

    رفتیم و پسند کردی یک تاپ سیه رنگی

    گفتی که همین مشکی

    زیباست و می آید حتما به تنم درجا

    گفتم که قبولم شد    من نیزپسندیدم

    حالا شده ایم گشنه  خواهان غذا هستیم    گفتم که رویم آنجا

    دارد که لژی دلباز

    افسوس که بعد از ما آمد جمعی ناجوری

    برپایه ی،رسم عقد  ازدست درآوردم   انگشتر زرد خود    در دست تو من

    کردم   افسوس گشاد آمد   صد شکر پذیرفتی

    حالا که شدیم تنها

    گفتی که بیا نزدیک ............

    برخورد به شالت باد  هم شال پریشان و هم زلف پریشان شد

    من نیز پریشان تر   سعی تو چه بیهوده   از باد همی خواهم

    زلف تو دهد پرواز   عطرش به جهان آرد    افسوس وداع باید

    تلخست ولی باید       مثل غروبی شد    این لحظه ی،پایانی

                                                         خاطرات نورآی

     


    آیتکین-و-دیدار-در-تبریز2 آیتکین-و-دیدار-در-تبریز2 آیتکین-و-دیدار-در-تبریز2 آیتکین-و-دیدار-در-تبریز2 آیتکین-و-دیدار-در-تبریز2 امتیاز : 309 دیدگاه(0)

    ارسال نظر
    نام شما
    وب سایت
    پست الکترونیک
    پیام
    درج شکلک
    نظر خصوصی
    کد امنیتی

    صفحات نظرات
    1 |

    آرشیو


    درباره وب


    هیچ رکوردی وجود ندارد.

    آمار و بازدید

    بازدید های امروز: 66
    بازدید های دیروز : 34
    بازدید این ماه : 1165
    بازدید های امسال : 7255
    بازدید های کل : 7768
    افراد آنلاین : 1
    تعداد مطالب: 141
    تعداد کاربران : 2


    :: کلیه حقوق این سایت متعلق به یاکاموزوم- آیتکین و دیدار در تبریز2 می باشد ::

    یاکاموزوم- آیتکین و دیدار در تبریز2

    یاکاموزوم- آیتکین و دیدار در تبریز2

    بلاگ وب

    سرویس وبلاگ نویسی بلاگ وب