یاکاموزوم- دروغ شاخدار

دروغ شاخدار

یاکاموزوم- دروغ شاخدار
یاکاموزوم- دروغ شاخدار

جستجوی مطالب

یاکاموزوم- دروغ شاخدار

موضوعات


پیوند های مفید


منوی اصلی


نویسندگان



  • تاریخ: یکشنبه 09 آذر 1393 ساعت: 00:55 بازدید: 35 نویسنده: such suz

    یه روز چند نفردوست دورهم جمع میشن و شروع به

     

    چاخان بافی میکنن.هرکی یه چیزی میگه و بقیه با

     

    احترام دروغای طرف رو تایید میکنن و آخرسر نوبت

     

    به اخری میرسه.طرف بااعتماد به نفس اسکندری 

     

    بادی به غبغب انداخت و با کمال تاسف آهی کشید

     

    و سری تکون داد و گفت:چند ده سال پیش که من تازه

     

    15سالم شده بود محرم افتاد درست رو ماه رمضون.اونم

     

    کی ؟تابستون زمون خرماپزون.ازصب تاظهر سرزمین

     

    مثل گاو کار می کردیم.عرق مثل رگبار ازمون

     

    میریخت.ظهر میرفتیم نوحه خون وعزاداری وقمه زنی

     

    چنان میزدیم که خون کل محوطه را میگرفت اما نمیدونم

     

    از معجزه بود یا عنایت خاصه خدا که تشنگی را

     

    نمی فهمیدیم.       

                                   نورآی


    دروغ-شاخدار دروغ-شاخدار دروغ-شاخدار دروغ-شاخدار دروغ-شاخدار امتیاز : 43 دیدگاه(0)

    ارسال نظر
    نام شما
    وب سایت
    پست الکترونیک
    پیام
    درج شکلک
    نظر خصوصی
    کد امنیتی

    صفحات نظرات
    1 |

    آرشیو


    درباره وب


    هیچ رکوردی وجود ندارد.

    آمار و بازدید

    بازدید های امروز: 27
    بازدید های دیروز : 5
    بازدید این ماه : 203
    بازدید های امسال : 5186
    بازدید های کل : 10764
    افراد آنلاین : 1
    تعداد مطالب: 141
    تعداد کاربران : 2


    :: کلیه حقوق این سایت متعلق به یاکاموزوم- دروغ شاخدار می باشد ::

    یاکاموزوم- دروغ شاخدار

    یاکاموزوم- دروغ شاخدار

    بلاگ وب

    سرویس وبلاگ نویسی بلاگ وب